Rofile of the wolf...3
(نیمرخ گرگ۳)
برادر بزرگش بود، کسی که همیشه با او مهربان بود و از او مراقبت میکرد.
هایون آهی از سر آسودگی کشید و سپس با صدای بلندی جواب داد :
-تو اتاقم...
همان لحظه در اتاقش باز شد و سئونگمین در چارچوب در ظاهر شد.
پسری بیست ساله،با قدی ۱۸۵ و هیکلی عضلانی که زیر پیراهن مشکی اش کاملاً مشخص بود.
موهای مشکی اش را به عقب شانه زده بود و بوی خوش ادکلن گرانقیمتش از این فاصله هم به مشام میرسید.
-اوه هایون، ببینم چرا تنهایی؟ پس مامان بابا؟؟
لبخند همیشگی روی لبانش بود.
هایون سرش را تکان داد و همان طور که درحال کشیدن موهای پسر در آن برگه بود جوابش را داد :
-مامان بابا رفتن بوسان ، بخاطر سفر کاری. البته یه شبه و فردا برمیگردن
سئونگمین تقریبا کامل وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
صدای کلیک قفل در اتاق پیچید.
و این هایون را نسبت به دور و اطرافش آگاه کرد.
لحظه ای چشمانش به در دوخته شده بود و لحظه ای بعد به چشم های مرموز برادرش...
اخمی پنهان لای ابرو های دختر جای گرفت.
پسر که به طرح ناتمام روی میز نگاه میکرد.
لبخندش پررنگ تر شد :
-این منم؟ چه خوب کشیدیم...
نزدیکتر آمد، آنقدر که هایون میتوانست بوی الکل را زیر ادکلن تلخش حس کند.
دستش را روی شانهٔ هایون گذاشت.
هایون کمی خشک شد و سپس آرام دست پسر را پس زد و سعی کرد بحث را عوض کند.
-سئونگ ، دستت چرا آنقدر سرده؟؟ ببینم دوباره مست کردی؟
سئونگمین خندید.
دست پس زده اش را که از شانهٔ هایون پایین آمده بود، روی بازوی لاغر دختر قرار داد.
-هایون...تو چرا آنقدر سفیدی؟؟ چرا آنقدر تو دل برویی؟، با این وضعیتت ، باعث میشی که من کاری باهات بکنم که اصلا دلم نمیخواد.
این را آرام زیر گوش دختر زمزمه کرد و باعث مورمور شدن گوش دختر شد و زود خودش را از مرد فاصله داد.
مرد با همان صدای عجیب گفت :
-همیشه میخواستم بدونم پوست سفیدت چه طعمی داره.
هایون که از ترس نفسش در سینه اش حبس شده بود سعی کرد خودش را عقب بکشد، اما دست سئونگمین مثل بند محکم بود.
-بسه... این چه غلطیه داری میکنی سئونگ...ولم کن... میترسم
چهرهٔ سئونگمین در یک آن تغییر کرد.
آن لبخند دوستانه محو شد و جای خود را به نگاهی خیره و تهی داد.
-هر چقدر جیغ بزنی هایون... کسی نیست که صداتو بشنوه.
با یک حرکت سریع، هایون را از روی صندلی بلند کرد و به دیوار طوسی رنگ کوبید.
بدن سبک هایون محکم روی دیوار کوبیده شد و آخ دخترک را در آورد.
پسر لبخندی کثیف بر لبش آمد و همان لحظه که هایون خواست با دستان لرزانش پسر را هول دهد، سئونگ مین هر دو دستش را گرفت و بالا سرش قلاب کرد.
همان طور که صورتش را جلو میآورد با صدایی که تفاوتی با همان زمزمه ها نداشت گفت :
-اگر باهام راه بیای...خودتم بهت خوش میگذره و لذت میبری...
اما دختر قبل از اینکه بتواند فریاد بزند ، لب های پسر محکم بر روی لب هایش کوبیده شد.
و صدای دختر در حنجره خفه شد.
محکم لب های سرخ دختر را مک میزد تا اینکه دختر طعم شور خون را در دهانش احساس کرد.
تکون میخورد و همش در حال پس زدن پسر بود ، تا اینکه پسر بوسه ی وحشیانه اش را قطع کرد و محکم از موهای بلند و مشکی رنگ دختر گرفت و در دستانش فشرد :
-گفتم ثابت وایسا دختری جنده...اذییتم کنی برای خودت بد میشه.
این را با لحنی تهدید آمیز و بلند گفت. و باعث شد دختر ترسیده بی حرکت در سکوت بمونه.
-حالا خوب شد...هوممم آفرین کوچولو
هایون چشمان درشت خاکستریاش را به پسر وحشی و روانی رو به رویش دوخت، هردو تیله پر از اشک بودند.
مالامال از اشک و هر لحظه ممکن بود که آن اشک ها همانند بارش باران از گونه هایش سر بخورند.
فیک
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگکوک
#رمان
برادر بزرگش بود، کسی که همیشه با او مهربان بود و از او مراقبت میکرد.
هایون آهی از سر آسودگی کشید و سپس با صدای بلندی جواب داد :
-تو اتاقم...
همان لحظه در اتاقش باز شد و سئونگمین در چارچوب در ظاهر شد.
پسری بیست ساله،با قدی ۱۸۵ و هیکلی عضلانی که زیر پیراهن مشکی اش کاملاً مشخص بود.
موهای مشکی اش را به عقب شانه زده بود و بوی خوش ادکلن گرانقیمتش از این فاصله هم به مشام میرسید.
-اوه هایون، ببینم چرا تنهایی؟ پس مامان بابا؟؟
لبخند همیشگی روی لبانش بود.
هایون سرش را تکان داد و همان طور که درحال کشیدن موهای پسر در آن برگه بود جوابش را داد :
-مامان بابا رفتن بوسان ، بخاطر سفر کاری. البته یه شبه و فردا برمیگردن
سئونگمین تقریبا کامل وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
صدای کلیک قفل در اتاق پیچید.
و این هایون را نسبت به دور و اطرافش آگاه کرد.
لحظه ای چشمانش به در دوخته شده بود و لحظه ای بعد به چشم های مرموز برادرش...
اخمی پنهان لای ابرو های دختر جای گرفت.
پسر که به طرح ناتمام روی میز نگاه میکرد.
لبخندش پررنگ تر شد :
-این منم؟ چه خوب کشیدیم...
نزدیکتر آمد، آنقدر که هایون میتوانست بوی الکل را زیر ادکلن تلخش حس کند.
دستش را روی شانهٔ هایون گذاشت.
هایون کمی خشک شد و سپس آرام دست پسر را پس زد و سعی کرد بحث را عوض کند.
-سئونگ ، دستت چرا آنقدر سرده؟؟ ببینم دوباره مست کردی؟
سئونگمین خندید.
دست پس زده اش را که از شانهٔ هایون پایین آمده بود، روی بازوی لاغر دختر قرار داد.
-هایون...تو چرا آنقدر سفیدی؟؟ چرا آنقدر تو دل برویی؟، با این وضعیتت ، باعث میشی که من کاری باهات بکنم که اصلا دلم نمیخواد.
این را آرام زیر گوش دختر زمزمه کرد و باعث مورمور شدن گوش دختر شد و زود خودش را از مرد فاصله داد.
مرد با همان صدای عجیب گفت :
-همیشه میخواستم بدونم پوست سفیدت چه طعمی داره.
هایون که از ترس نفسش در سینه اش حبس شده بود سعی کرد خودش را عقب بکشد، اما دست سئونگمین مثل بند محکم بود.
-بسه... این چه غلطیه داری میکنی سئونگ...ولم کن... میترسم
چهرهٔ سئونگمین در یک آن تغییر کرد.
آن لبخند دوستانه محو شد و جای خود را به نگاهی خیره و تهی داد.
-هر چقدر جیغ بزنی هایون... کسی نیست که صداتو بشنوه.
با یک حرکت سریع، هایون را از روی صندلی بلند کرد و به دیوار طوسی رنگ کوبید.
بدن سبک هایون محکم روی دیوار کوبیده شد و آخ دخترک را در آورد.
پسر لبخندی کثیف بر لبش آمد و همان لحظه که هایون خواست با دستان لرزانش پسر را هول دهد، سئونگ مین هر دو دستش را گرفت و بالا سرش قلاب کرد.
همان طور که صورتش را جلو میآورد با صدایی که تفاوتی با همان زمزمه ها نداشت گفت :
-اگر باهام راه بیای...خودتم بهت خوش میگذره و لذت میبری...
اما دختر قبل از اینکه بتواند فریاد بزند ، لب های پسر محکم بر روی لب هایش کوبیده شد.
و صدای دختر در حنجره خفه شد.
محکم لب های سرخ دختر را مک میزد تا اینکه دختر طعم شور خون را در دهانش احساس کرد.
تکون میخورد و همش در حال پس زدن پسر بود ، تا اینکه پسر بوسه ی وحشیانه اش را قطع کرد و محکم از موهای بلند و مشکی رنگ دختر گرفت و در دستانش فشرد :
-گفتم ثابت وایسا دختری جنده...اذییتم کنی برای خودت بد میشه.
این را با لحنی تهدید آمیز و بلند گفت. و باعث شد دختر ترسیده بی حرکت در سکوت بمونه.
-حالا خوب شد...هوممم آفرین کوچولو
هایون چشمان درشت خاکستریاش را به پسر وحشی و روانی رو به رویش دوخت، هردو تیله پر از اشک بودند.
مالامال از اشک و هر لحظه ممکن بود که آن اشک ها همانند بارش باران از گونه هایش سر بخورند.
فیک
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگکوک
#رمان
- ۲.۱k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط